دلی که لرزید دیگر نمی لرزد
حراج نکن
دلت
یک دنیا می ارزد
گاهی حسرت
گاهی تهمت
گاهی ..........
تمام سهم من
تمام سهم من
سبز بود
مثل رویای کودکیم
پیراهن بارانی شهرم...
زرد است و پاییزی
شولای پلاسیده ی این شهر غربتی
دلم نگاه تازه میخواهد
صدای تازه
کلام تازه...
دلم
خانه تکانی میخواهد
دست بالا نمیزنی؟!!!
دیگر خبری از گلها نیست
باغچه را این بادهای اول پاییز کسل کرده
انگار
رها شدم...!
یک روز رویاهایم را باد با خود برد
و دامنم در کشاکش ماندن و رفتن
چرخید و رقصید و گسیخت!!!
باد آمد
وزید وزید وزید.....
و کودکی ام را برد
شور را برد
لبخند های بی بهانه را برد
سادگی را برد
عشق را برد
و گویی مرا هم برد
می روم با باد چون غبار
میرقصم در باد چونان برگ
و رویاهایم را چون باد هو میکنم در گوش شبها
فقیرم
از گدایی میگریزم
دل به رویا میسپارم
ناگزیرم
بیخیال سلاخی روحم
بیخیال
........
دوباره میروم از شهر
میروم دوباره میروم
غربت کدام نگاه را با تو بگویم؟؟
آسمان هم به فروغ نگاهم آتش میزند
شراره میخواهم و اما
آتشفشانی و حتی شعله ای بر پا نیست
با که بگویم
غروب هم حتی شعله میکشد در دلم امروز